تبليغاتX
آخه دل من تاکی؟واقعا تا کی خورد میشی؟؟؟؟

زیباترین

زيباترين تصويري كه در زندگانيم ديدم
نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود **
زيباترين سخني كه شنيدم سكوت دوست داشتني توبود
** زيباترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود **
زيباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود
زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود
** زيباترين هديه عمرم محبت توبود **
زيباترين تنهاييم گريه براي توبود **
زيباترين اعترافم عشق توبود

 

 


 

نوشته شده توسط mojtaba در دوشنبه سی ام بهمن 1385 ساعت 12:12 موضوع | لینک ثابت


با تو حکايتي دگر

با تو حکايتي دگر اين دل ما بسر کند            شب سياه قصه را هواي تو سحر کند
باور ما نمي شود در سر ما نمي رود            ازگذر سينه ي ما يار دگر کند
شکوه بسي شنيده م از دل درد کشيده ام        کور شوم جز تو اگر زمزمه اي دگر کند        
مقصد و مقصودم تويي عشقم و معبودم تويي    از تو حذر نمي کنم سايه مگر سفر کند    
چاره ي کار ما تويي ياور و يار ما تويي        توبه نمي کند اثر مرگ مگر اثر کند
مجرم آزاده منم تن به جزا داده منم              قاضي درگاه تويي حکم سحرگاه توای


 


 

نوشته شده توسط mojtaba در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 ساعت 20:43 موضوع | لینک ثابت


باز هم می گو یم دوستت دارم

ای زندگی ام ،
 ای هستی ام ،
 ای ياورم ،
 ای دلدار زندگی ام،
 ای عشق من ای اميد زندگی ام ،
 ای تمام وجود من دوستت دارم!
 ای كه اميد زندگی را به من دادی ،
 ای كه خون عاشقی را در رگهای من جاری ساختی ،
 ای كه حال و هوايی دوباره به زندگی من دادی ،
 ای كه نفسی دوباره به من بخشيدی دوستت دارم!
 ای پرستوی عاشق ،
 ای عمر دقايق ،
 ای گل شقايق ،
ای هميشه عاشق دوستت دارم!
 ای وجود من ،
 ای طلوع من ،
 ای حضور پر شوق و شور من دوستت دارم !
 ای دريای من ،
 ای فردای من ،
 ای دنيای من ،
 ای رويای من دوستت دارم!
 ای گل من ،
 ای روح من ،
 ای تمام وجود من ،
 ای مهتاب من دوستت دارم!
روزی كه تو پا به اين دنيا گذاشتی ،
 روز تضمين زنده بودن من بوده است!
 روزی كه تو پا به اين قلب بی طاقت من گذاشتی ،
 روز اميد دوباره به زندگی ام بوده است!
 روزی كه به من بگويی دوستت دارم بهترين روز زندگی ام خواهد بود!
 و روزی كه از من جدا شوی روز مرگ لحظه هايم خواهد بود!
 اينجا بدون تو بی رنگ و روست ،
 بی عطر و بوست ،
 اينجا بدون تو هوای دلم هميشه ابری است آسمان چشمانم هميشه بارانی است!
 اينجا هميشه بر روی لبانم نام تو جاری است !
 هر جا هستی بيا تا دلم خون نشده ،
 و گلهای خانه مان همه پر پر نشده!
 بيا و با خود بوی لاله محبت را با خود بياور ای زندگی من!
 ای كه بدون تو دنيا برايم قفس است ،
عاشقی برايم هوس است و زندگی برايم بی نفس است !
 ای زندگی من ، ای عشق من ،
 ای نفس من خيلی دوستت دارم !
 باور كن كه خيلی دوستت دارم و خواهم داشت!
 گفته ام ، ميگويم و خواهم گفت و باز هم گفته ام ،
 می گويم و خواهم گفت كه خيلی دوستت دارم


 

نوشته شده توسط mojtaba در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 20:20 موضوع | لینک ثابت


عشق پاک من

 
ای از عشق پاک من همیشه مست
من تو را آسان نیاوردم به دست
بارها، کودک احساس من
زیر باران های اشک من نشست
من تو را آسان نیاوردم به دست
 
در دل آتش نشستن کار آسانی نبود
راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود
با غروری هم قد و بالای بام آسمان
بارها در خود شکستن کار آسانی نبود
بارها، دل به جرم عاشقی
زیر سنگینی بار غم شکست
من تو را آسان نیاوردم به دست
 
در به دست آوردنت
بردباری ها شده
بی قراری ها شده
شب زنده داریها شده
در به دست آوردنت
پایداری ها شده
با ظلم و جور روزگار
سازگاری ها شده
ای از عشق پاک من همیشه مست
من تو را آسان نیاوردم به دست


 

نوشته شده توسط mojtaba در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 19:20 موضوع | لینک ثابت


تنها در بیابان



دیدم در آن کویر درختی غریب را

 محروم از نوازش یک سنگ رهگذر

 تنها نشسته ای،

 بی برگ و بار،

 زیر نفسهای آفتاب در التهاب،

 در انتظار قطره ی باران در آرزوی آب.

 ابری رسید،

 ــ چهره درخت از شعف شکفت.

 دلشاد گشت و گفت:

 «ای ابر، ای بشارت باران!

 «آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟!

 غرید تیره ابر،

 برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت!

چون آن درخت سوخته ام در کویر عمر ای کاش،

 خاکستر وجود مرا با خویش می برد باد،

 باد بیابانگرد.

 ای داد،

دیدم که گرد باد

 ــ حتی خاکستر وجود مرا،

 با خود نمی برد


 

نوشته شده توسط mojtaba در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 14:43 موضوع | لینک ثابت


گریز و درد

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا    نداشت
                             راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این
عشق آتشین پر از درد بی امید
                                       در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا 
                       با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
      رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
                   رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
                          رفتم ‚ مگو ‚ مگو که چرا رفت ‚ ننگ بود
 
    عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
                             از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح
                                                               بیرون فتاده بود یکباره راز ما
       رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
                                                        در لابلای دامن شبرنگ زندگی

                                  رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
                                            فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
 
      من از دو چشم روشن و گریان گریختم
                          از خنده های وحشی طوفان گریختم
                                      از بستر وصال به آغوش سر هجر

                        آزرده از ملامت وجدان گریختم

     ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
                       دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر
                              می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
                                          مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
     روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
                        در دامن سکوت بتلخی گریستم
                                   نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

                                            دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

اگر بميرم و پرسي چه بردي اندر خاک؟
زخاک فریاد برآرم که آرزوي تو را...


 

نوشته شده توسط mojtaba در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 14:36 موضوع | لینک ثابت


فقط منم و تو

من تو را انتخاب کرده ام و این بزرگترین خوشبختی من است . این که بنده ای خودش خدایش را انتخاب کند . من جاهای زیادی دنبال خدا گشته ام . درون و بیرون خودم . به خیلی ها چنگ زده ام و بارها دست از گشتن برداشته ام . اما هر بار تنیجه یکی بوده و همیشه تنها تو بوده ای که خدای من شده ای .

     حالا من به خودم می بالم . من در برابر تو به خودم می بالم . چرا که من و تو یک فرق بزرگ با هم داریم . تو یک خدا هستی و یک عالم بنده داری . اما من یک بنده هستم و تنها یک خدا دارم . فقط منم و تو . هیچ کس پیش من رقیب تو نمی شود . تو همیشه پیروزی . قهرمان بزرگ زندگی من . هر جا که در خطر باشم سر می رسی . هر وقت دلم بخواهد با تو حرف می زنم . من خوشبختم که فقط به یکی فکر می کنم که دل شوره ندارم که او را از دست بدهم . هر وقت که بخواهمش هست و این طور است که من یک بار برای همیشه خدایم را انتخاب کردم و کسی از من خوشبخت تر نیست.

تنها رابطه دوستي که (( تا )) نداره دوستي خدا با بنده هاشه دوستي هاي بنده هاش هر چقدر هم سعي کنن يه دوستي با (( تا )) و فقط دوست خداست که (( تا )) نداره .


 

نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 14:10 موضوع | لینک ثابت


بعد از تو

بعد از تو من ماندم و خلوتي بيرنگ
و تصوير جسدي عمود و عبوس در اينه
و چند نخ سيگار كه دراز به دراز افتادند تا در غربت دستان لرزانم شريك شوند
 
*****
نگاهت آسمانم بود و گم شد
دو چشمت سايبانم بود و گم شد
به زير آسمان در سايه تو ، 
 جهان در ديدگانم بود و گم شد
 
*****
اکنون زمان گريستن است، اگر تنها بتوان
گريست، يا به راز داري دامان تو اگر بتوان
اعتمادي داشت، يا دست کم به درها!!! که در
آنان احتمالا گشودني است به سوي نابه کاران
با اين همه به زندان من بيا که تنها دريچه اش
به ديوانه خوانه می گشايد
اما چگونه و به راستي چگونه زندان من را
که اين چنين بي سرود و بي صدا مانده را
خواهي شناخت؟
 


 

نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 14:4 موضوع | لینک ثابت


باران

باران ، سکوت ، حادثه ، لبخند ، انتظار

تصویر عاشقـــانه ای از نخـــل بی قرار

می خواست تا که پر بگشاید به سوی اوج

زخمی تــرین پــرنده بی بــال روزگـــار

می خواست تا که از شب و از خویش بگذرد

از کوچه باغ غربت این خاک بی بهـــار

پس سوی دشت های جنون رفت ، سوی شمع

بر بالهای نازک پروانه ها ســوار...

جایی که با دو چشم خدا می خورد گره  

مین و پـلاک و قمقمه و .. آه انفجـــار

جا داشت تا زمین و زمان عاشقت شوند

تو ازتبـــارغـــربت و بــاران و انتظار

"تو " پیکریست که گل آجین شده ست با

گل های ســـرد و آهنی سیم خــــاردار

وقتی که در جــزیــره ی مینو بهشت را

حس کرد در تـــرنـم تصنیف تیربــار

حق داشت تا به مرز جنون نه به زندگی

بسپارد این کبوتر دل را پــــرنـده وار 


 

نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 13:47 موضوع | لینک ثابت


نگاه

من ديگر نگهي به رويت نکنم

گر قبله شوي سجده به سويت نکنم

گر گلي شوي ميان گلهايه بهشت

بر دارم وبندازم وبويت نکنم


 

نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 13:29 موضوع | لینک ثابت


عمر

عمر آن بود که در صحبت دلدار گذشت
حیف و صد حیف که آن دولت بیدار گذشت
آفتابی زد و ویرانۀ دل روشن کرد
لیک افسوس که زود از سر دیوار گذشت
خیره شد چشم دل از جلوۀ مستانۀ او
تا زدم چشم به هم مهلت دیدار گذشت
 
تو نگاه تو
تو نگاه من
رنگ باوری نمونده
دست زندگی 
گرد حسرتی
روی چهره مون نشونده
 
عجب عُمرا تموم شد
چه دور از هم حروم شد
چه خاطرات شیرینی که موند و ناتموم شد
 
حالا روزگار، با این لطف و حال
می گذره خبر نداریم
جز سپیدی، موی تیره مون
انگار که سحر نداریم
 
خط به خط فلک
روی گونه ها
نقش رنج و غم کشیده
زندگی چنان ، اشک حسرتی
از دو چشم ما چکیده
من شکسته، تو شکسته
از گذشت عمر و خسته
جای پای روزگار، روی گونه ها نشسته
تو نگاه تو
تو نگاه من
رنگ باوری نمونده
دست زندگی 
گرد حسرتی
روی چهره مون نشونده
 
عجب عُمرا تموم شد
چه دور از هم حروم شد
چه خاطرات شیرینی که موند و ناتموم شد
 


 

نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 12:42 موضوع | لینک ثابت


بوی تو

مرا به جرم چیدن گلها محکوم کردند

زیرا دستم بوی تورا می داد

اما فکر نکردن که شاید من گلی کاشته باشم


 

نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 11:39 موضوع | لینک ثابت


تو مثل...

 
تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم
 چگونه دل اسيرت شد
 قسم به شب نمي دانم
 تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي
 و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم
 تو دريايي تريني آبي و آرام و بي پايان
 و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم
 تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف
 و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم
 نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
 به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم
تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار
و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم


 

نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 11:18 موضوع | لینک ثابت


روز عشاق مبارک

                       

 


 

نوشته شده توسط mojtaba در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385 ساعت 13:11 موضوع | لینک ثابت


با تو بودن بر من چه سود

 

با تو بودن بر من چه سود
که با تونبودن باشد
وقتی تونباشی عشق هست وقتی توباشی عشق نیست
نمی دانم شاید در تو نباشد
در تو جستم که عشق باشد
در عشق جستم که تو باشی
باشی یا نباشد
هر دو در من هستید
  پس عشق در من هست و همین را بر من بس


 

نوشته شده توسط mojtaba در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 21:17 موضوع | لینک ثابت


حقیقت زندگی

حقیقت زندگی
هيچوقت به کسی که دوستش داری
دوست داشتنت رو نشون نده نذار بفهمه
که دوستش داری
چون اگر بفهمه به نظرش کوچک و خار میآی
و ازت زده میشه چون میدونه هرموقع بخواد
تورو داشته باشه می تونه به سراغت بياد
و اینطوری تو ارزشه خودت رو از دست میدی
هيچوقت بيشتر از يک بار کسي رو نبخش
و به راحتی از اشتباهش نگذر
چون عادت میکنه هرکاری ميخواد باهات بکنه
و بياد بگه ببخشيد و این عادتش بشه
تو يه انسان هستی و ارزشه
تو بالا هست عشق دوست داشتن چيزه شيرينيه
اما تو این زمونه ديگه عشق واقعيی وجود نداره
پس اول به خودت فکر کن
و بعد به عشق و کسی که دوست داری
شايد فکر کنی من آدم سنگدليم اما اینو بدون :
تجربه با اینکه سنگين بوده اما اینو به من آموخته
هيچوقت این کارو نکردم
به حرف خودم و به حرف عقل گوش ندادم
اما بهايی سنگينی برای این دادم
براي تجربه ای که میگه اول تو و بعد
عشق توصيه نمیکنم
اینو گوش بدی و به حرف من عمل کنی ا
ما يادت باشه اگه تو واسه خودت ارزش قائل نباشی
واسه ديگرانم ارزش نداری
پس اگه این کار را بکنی باور کن که ديگه قلبت نمیشکنه
و غرورت خورد نمیشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
و اینطوری ارزشت بيشتر میشه پيش اونی که دوستش داری


 

نوشته شده توسط mojtaba در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 21:14 موضوع | لینک ثابت


دشت گل

با تو هستم
تویی که رویت را  از من بر میگردانی
به چشمانم نگاه کن
اشکهایم هنوز خشک نشده اند
از چه میترسی  ٬من گناهت را بخشیده ام
هنوز آنقدر عاشقت هستم که هیچ کینه ای از تو به دل ندارم
تو را به خدا سپرده ام ٬نه نگران نباش نفرینت نمی کنم
برایت دعا ی خیر میکنم
دعا میکنم که خدا هم ترا ببخشد وتنهایت نگذارد
دوست ندارم تو هم مثل من طعم تلخ تنهایی را حس کنی
دوست ندارم تو هم مثل من شکستن قلبت را تجربه کنی
پس هرگز نفرینت نخواهم کرد وترا به خدا خواهم سپرد
تا در پناه او به زندگیت ادامه دهی .در کنار هر کس وهر چیز که دوستش داری
به چشمانم نگاه کن ٬ آنها را به خاطر بسپار
آنها همیشه نگران تو هستند .
 


 

نوشته شده توسط mojtaba در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 21:12 موضوع | لینک ثابت


عاشقانه

مطالب و اشعار عاشقانه

 *.*.*.*.*.*.*.*
 
عشق مانند يك ساعت شني است كه هرچه
 در مغز است به درون قلب مي ريزد
چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم
كلبه ام پنجره اي رو به دريا دارد خوب من منظرو خوب تماشا دارد ساختم آئينه اي به بلنداي خيال تا خودت را به تماشاي خودت وا دارم
به همه لبخند بزن اما با1 نفر بخند همه را دوست داشته باش اما به 1 نفر عشق بورز تو قلب همه باش اما قلبت مال 1 نفر باشه
آدما مثل كتابن از روي بعضي ها بايد مشق نوشت ... از روي بعضي ها بايد جريمه نوشت ... بعضي ها رو بايد چندبار خوند تا معنيشونو بفهميم ... و بعضي ها رو بايد نخونده دور انداخت پس از رو من مشق بنويس
چترها را بايد بست زير باران بياد رفت فکر را خاطره را زير باران بايد برد با همه ي مردم شهر زير باران بايد رفت دوست را زير باران بايد ديد عشق را زير باران بايد جست زير باران بايد با زن خوابيد زير باران بايد بازي کرد زير باران بايد چيز نوشت حرف زد نيلوفر کاشت زندگي تر شدن پي در پي زندگي آب تني کردن در حوضچه ي ((اکنون)) است رخت ها را بکنيم آب در يک قدمي است روشني را بچشيم
اگر از پايان گرفتن غم هايت نااميد شده اي به خاطر بياور که زيباترين صبحي که تا به حال تجربه کرده اي مديون صبرت در برابر سياهترين شبي هستي که هيچ دليلي براي تمام شدن نمي ديد
نازم به ناز آن کس که ننازد به ناز خويش ، ما را به ناز فروشان نياز نيست تا خدا بنده نواز است به بنده چه نياز است


 

نوشته شده توسط mojtaba در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 20:41 موضوع | لینک ثابت


روزهاست ایستاده ام .

روزهاست ایستاده ام  . ایستاده و دستانم تنهاییم را از غبار زدوده اند ببین در چشمانم هراس رفتن تو چقدر تورم کرده است شاید بازقابی تهی از عشق بماند و تنهایی تمام حجمش را خواهد دزدید چقدر باید عادت کرد که ایستاد و خود را قانع کرد.

Ta ra neh ha


 

نوشته شده توسط mojtaba در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 18:27 موضوع | لینک ثابت


* دیوار*

 

* دیوار*

پشت این کوه بلند
لب دریای کبود
 دختری بود که من
سخت می خواستمش
و تو گویی که گلی
آفریده شده بود
 که منش دوست بدارم پرشور
و مرا دوست بدارد شیرین
و شما می دانید
آه ای اخترکان خاموش
که چه خوش دل بودیم
من و او مست شکر خواب امید
 و چه خوشبختی پاک
 در نگاه من و او می خندید
 وینک ای دخترکان غماز
گر نه لالید و نه گنگ
بگشایید زبان
و بگویید که از یک بهتان
چون شد این چشمه غبار آلوده
و میان من و او
 اینک این دشت بزرگ
اینک این راه دراز
 اینک این کوه بلند


 

نوشته شده توسط mojtaba در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 ساعت 16:57 موضوع | لینک ثابت


* می خواهم از تو بشنوم *

* می خواهم از تو بشنوم *

می خواهمت سرود بت بذله گوی من
 روی لبش شکفت گل آرزوی من
 خندید آسمان و فروریخت آفتاب
 در دیده امیدم باران روشنی
جوشید اشک شادی ازین پرتو افکنی
بخشید تازگی به گل گلشن شباب
می خواهمت شنفتم و پنداشتم که اوست
پنداشتم که مژده آن صبح روشن است
 پنداشتم که نغمه گم گشته من است
 پنداشتم که شاهد گمنام آرزوست
خواب فریب باز ز لالایی امید
 در چشم آزمایش من آشیانه ساخت
نای امید باز نوای هوس نواخت
باز برای بوسه دل خواهشم تپید
 می خواهمت شنفتم و دنبال این سرود
 رفتم به آسمان فروزنده خیال
 دیدم چو بازگشتم ازین ره شکسته بال
این نغمه آه نغمه ساز فریب بود
می خواهمت بگو و دگرباره ام بسوز
 در شعله فریب دم دلنشین خویش
 تا نوکم امید شکیب آفرین خویش
 آری تو هم بگو که درین حسرتم هنوز
پایان این فسانه ناگفته تو را
 نیرنگ این شکوفه نشکفته تو را
 می دانم و هنوز ز افسون آرزو
 در دامن سراب فریبننده امید
 در جست و جوی مستی این جام ناپدید
 می خواهم از تو بشنوم ای دلربا بگو


 

نوشته شده توسط mojtaba در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 ساعت 16:56 موضوع | لینک ثابت


fratp30 blog


Cursors

بزرگترین گالری کدهای جاوا