درباره وبلاگ

همه اين بي نوشتن ها را مي نويسم همه دردها رامي نويسم براي تو مي نويسم
تمام آن لحظاتي را كه بي تو سر كردم.. بي تو ميرفتم تنها و براي تو مي نويسم..
همان طور كه بخواهي. همانطور كه تو بخواني.چون تو خود خواستي كه حرفهايم را با تو قسمت كنم..
مي نويسم از همه روزهاي دلتنگي از همه روزهاي بي كسي از همه روزهاي كه حتي سلامي نبودحتي احوالپرسي مختصري كه من به همه اينها راضي بودم..
مي نويسم برايت چه باشي چه نباشي چه بخواني. چه نخواني.من فقط مي نويسم . تمام سفيدها را برايت سياه مي كنم. تمام نقطه ها را به سر خط مي برم و برايت مي نويسم..
مي نويسم فقط براي تو مي نويسم من شب هنگام زير پتوي چارخانه صورتي ام مي خزم چشم ها را می بندم تاتو راپيدا کنم تو همين حوالي هستي چه فکرت ته خط باشد چه يک نقطه تومهمان رويای شبانه منی
براي نقطه پايان تنهايي تو تنها اسمي بودي كه صدا كردم...
مینای عزیزم خیلی دوست دارم امیدوارم که هر جا باشی خوب و خوش و سلامت باشی
بهترینهارو برات آرزو می کنم
خیلی دوست دارم
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY

نوشته شده توسط mojtaba در دوشنبه سی ام بهمن 1385 ساعت 12:12 موضوع | لینک ثابت
با تو حکايتي دگر اين دل ما بسر کند شب سياه قصه را هواي تو سحر کند
باور ما نمي شود در سر ما نمي رود ازگذر سينه ي ما يار دگر کند
شکوه بسي شنيده م از دل درد کشيده ام کور شوم جز تو اگر زمزمه اي دگر کند
مقصد و مقصودم تويي عشقم و معبودم تويي از تو حذر نمي کنم سايه مگر سفر کند
چاره ي کار ما تويي ياور و يار ما تويي توبه نمي کند اثر مرگ مگر اثر کند
مجرم آزاده منم تن به جزا داده منم قاضي درگاه تويي حکم سحرگاه توای
نوشته شده توسط mojtaba در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 ساعت 20:43 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط mojtaba در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 20:20 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط mojtaba در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 19:20 موضوع | لینک ثابت
دیدم در آن کویر درختی غریب را
محروم از نوازش یک سنگ رهگذر
تنها نشسته ای،
بی برگ و بار،
زیر نفسهای آفتاب در التهاب،
در انتظار قطره ی باران در آرزوی آب.
ابری رسید،
ــ چهره درخت از شعف شکفت.
دلشاد گشت و گفت:
«ای ابر، ای بشارت باران!
«آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟!
غرید تیره ابر،
برقی جهید و چوب درخت کهن بسوخت!
چون آن درخت سوخته ام در کویر عمر ای کاش،
خاکستر وجود مرا با خویش می برد باد،
باد بیابانگرد.
ای داد،
دیدم که گرد باد
ــ حتی خاکستر وجود مرا،
با خود نمی برد
نوشته شده توسط mojtaba در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 14:43 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط mojtaba در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 ساعت 14:36 موضوع | لینک ثابت
من تو را انتخاب کرده ام و این بزرگترین خوشبختی من است . این که بنده ای خودش خدایش را انتخاب کند . من جاهای زیادی دنبال خدا گشته ام . درون و بیرون خودم . به خیلی ها چنگ زده ام و بارها دست از گشتن برداشته ام . اما هر بار تنیجه یکی بوده و همیشه تنها تو بوده ای که خدای من شده ای .
حالا من به خودم می بالم . من در برابر تو به خودم می بالم . چرا که من و تو یک فرق بزرگ با هم داریم . تو یک خدا هستی و یک عالم بنده داری . اما من یک بنده هستم و تنها یک خدا دارم . فقط منم و تو . هیچ کس پیش من رقیب تو نمی شود . تو همیشه پیروزی . قهرمان بزرگ زندگی من . هر جا که در خطر باشم سر می رسی . هر وقت دلم بخواهد با تو حرف می زنم . من خوشبختم که فقط به یکی فکر می کنم که دل شوره ندارم که او را از دست بدهم . هر وقت که بخواهمش هست و این طور است که من یک بار برای همیشه خدایم را انتخاب کردم و کسی از من خوشبخت تر نیست. ![]()
تنها رابطه دوستي که (( تا )) نداره دوستي خدا با بنده هاشه دوستي هاي بنده هاش هر چقدر هم سعي کنن يه دوستي با (( تا )) و فقط دوست خداست که (( تا )) نداره .![]()
نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 14:10 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 14:4 موضوع | لینک ثابت
باران ، سکوت ، حادثه ، لبخند ، انتظار
تصویر عاشقـــانه ای از نخـــل بی قرار
می خواست تا که پر بگشاید به سوی اوج
زخمی تــرین پــرنده بی بــال روزگـــار
می خواست تا که از شب و از خویش بگذرد
از کوچه باغ غربت این خاک بی بهـــار
پس سوی دشت های جنون رفت ، سوی شمع
بر بالهای نازک پروانه ها ســوار...
جایی که با دو چشم خدا می خورد گره
مین و پـلاک و قمقمه و .. آه انفجـــار
جا داشت تا زمین و زمان عاشقت شوند
تو ازتبـــارغـــربت و بــاران و انتظار
"تو " پیکریست که گل آجین شده ست با
گل های ســـرد و آهنی سیم خــــاردار
وقتی که در جــزیــره ی مینو بهشت را
حس کرد در تـــرنـم تصنیف تیربــار
حق داشت تا به مرز جنون نه به زندگی
بسپارد این کبوتر دل را پــــرنـده وار
نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 13:47 موضوع | لینک ثابت

من ديگر نگهي به رويت نکنم
گر قبله شوي سجده به سويت نکنم
گر گلي شوي ميان گلهايه بهشت
بر دارم وبندازم وبويت نکنم

نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 13:29 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 12:42 موضوع | لینک ثابت
مرا به جرم چیدن گلها محکوم کردند
زیرا دستم بوی تورا می داد
اما فکر نکردن که شاید من گلی کاشته باشم
نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 11:39 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 ساعت 11:18 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط mojtaba در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 21:17 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط mojtaba در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 21:14 موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط mojtaba در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 21:12 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط mojtaba در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 20:41 موضوع | لینک ثابت
روزهاست ایستاده ام . ایستاده و دستانم تنهاییم را از غبار زدوده اند ببین در چشمانم هراس رفتن تو چقدر تورم کرده است شاید بازقابی تهی از عشق بماند و تنهایی تمام حجمش را خواهد دزدید چقدر باید عادت کرد که ایستاد و خود را قانع کرد.

نوشته شده توسط mojtaba در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 ساعت 18:27 موضوع | لینک ثابت
* دیوار*
لب دریای کبود
دختری بود که من
سخت می خواستمش
و تو گویی که گلی
آفریده شده بود
که منش دوست بدارم پرشور
و مرا دوست بدارد شیرین
و شما می دانید
آه ای اخترکان خاموش
که چه خوش دل بودیم
من و او مست شکر خواب امید
و چه خوشبختی پاک
در نگاه من و او می خندید
وینک ای دخترکان غماز
گر نه لالید و نه گنگ
بگشایید زبان
و بگویید که از یک بهتان
چون شد این چشمه غبار آلوده
و میان من و او
اینک این دشت بزرگ
اینک این راه دراز
اینک این کوه بلند
نوشته شده توسط mojtaba در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 ساعت 16:57 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط mojtaba در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385 ساعت 16:56 موضوع | لینک ثابت