تبليغاتX
آخه دل من تاکی؟واقعا تا کی خورد میشی؟؟؟؟

دارم از تو مینویسم ای عزیز رفته از یاد

Upgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon iconsUpgrade your email with 1000's of emoticon icons
مي نشينم
در كور سوي كوچه ي تنهايي
روزها به صبر
شب ها به انتظار
گذر زمان
گذر عمر
گفتند چون مي گذرد غمي نيست
گذشت
اما با غم
گفتند اين نيز بگذرد
گذشت
اما سخت
حال چه كنم
به چه شوقي
به چه اميدي
گذ
ر
عمر را تماشا كنم
در انتهاي كوچه ي تنهايي

عطش

ترسانم

از این شب
ار این روز
 
از آنان عاشقان
وز آنان عارفان
از این تزویر بر دیوار ترسانم
 
چونان برگ پاییزی
چونان ابر بارانی
 
ترسانم
ز سیلی زن
ز سیلی خور
زآنان عاشقان
 
وز این تصویر بر دیوار ترسانم

 

**********

 

میدونی ؟

آخرین باری که مستقیم به چشمام نگاه کردی کی بود ؟

میدونی ؟

آخرین باری که من مستقیم به چشمات نگاه کردم کی بود ؟

میدونی ؟

از آخرین باری که خیسی گونه هام رو با دستام تبدیل به کویر

کردم چند روز میگذره ؟

میدونی ؟

که چند روز به سنگ شدنم مونده ؟

میدونی ؟

تا به حال چند بار عذاب خودمو با پرومئته مقایسه کردم ؟

میدونی ؟

چقدر به لذت بی کجایی فکر کردم ؟

.

.

.

نه نمیدونی

به خدا نمیدونی .

.

.

.

.

Game Over


 



دوستش

داشتم
تا اینکه مرا از خود راند
بهانه آورد و قلب مرا ٬ هدیه مرا چونان برگی زرد و پاییزی به
فراموشی سپرد
من ماندم و خاکسترهای آتش گرفته وجودم
من ماندم و مشتی حرف عاشقانه
من ماندم و اشکهایم
من ماندم و.........
 
 
مدتی گذشت
دوباره همه چیز از اول شروع شد
اما نه با کلام من – اشتباه نکنید –
لبخندها ٬ نگاهها ٬ اشکها و از همه مهمترعاشقانه ها
حال منتظر جواب من است
و من بازهم دوستش دارم ٬ ولی
 
                                        جوابی ندارم

برداشت آزاد
مرا به کوچه های غم زده شهر نبر ٬
 من از این تنهایی شب خسته ام ٬
از این همه آدم نشانها ٬
از اینهمه ستاره های آهنی بر سینه ماتم گرفته آسمان ٬
 از اینهمه چراغ خاموش ٬
از اینهمه مدال شجاعت بر سینه آدمکها ٬
و از این نم نم خشک و خالی و بدون احساس باران ٬
اینک سالهاست که پروانه های عاشق گرمای وجود شمع را تجربه
نکرده اند . از دور صدای زوزه شغال و بانگ جغد می آید .
کسی از من ساده سراغی نمیگیرد .
که ای ساده دل اهل کجایی ؟
از چه می نالی ؟
کسی نیست که بتوانم درد و دل روزهای تنهایی – که حسرت
روزهای پیشین –  را با او بگویم .
همه غرق در عادات خویش شده اند ٬ همان عادات لاجرم همیشگی  ٬
همچون همان ستارگان آهنی که جز تابیدن چیزی نمی دانند .
همچون من که چراغ پرست شده ام  و خورشید را چونان عنصری
زائد و قدیمی می پندارم .
 
شاید سطرهای سپید به کار آیند – چونان ذهنهای سپید –

بس است دیگر .

 

می خوام برم بدون تو ، بدون حس بودنت
نداره رنگی از خوشی دقیقه های موندنت
 
نگاه سردتو بگیر بریدم از نگاه تو
نمی تونم که جون بدم به جرم هر گناه تو
 
میرم که از نبودنت به حس بودن برسم
میرم که تو فکر نکنی پرنده ای تو قفسم
 
اگه یه وقت دلت گرفت برای بچه بازیام
خیال نکن صدام کنی دوباره باز پیشت میام
 
بدون که رفتنم دیگه برای بی تو بودنه
تموم آرزوی من به جاده دل سپردنه......
 
 
 
 
 
 


 

نوشته شده توسط mojtaba در یکشنبه بیستم اسفند 1385 ساعت 21:58 موضوع | لینک ثابت


سلام به دوستان... با عرض تسليت اربعين سالار شهيدان

*.*.*.*.*.*.*.*

همه چي به نامه عشقه
دل ما غلام عشقه !
با عشق زنده بودن ختم کلام عشقه !
 
 دم بر فرق ميکوبد و شقيقه اش دو شقه ميشود پيش از آنکه بداند حلقه آتش را خواب ديده است عقرب عاشق
 
يک روز زندگي روشن است و روز ديگر تاريک ،از روزهاي روشن ان قدر نور بگيريم تا در روزهاي تاريک روشن بمانيم
 
شب چو دربستم و مست از مي نابش کردم
ماه گرحلقه به در کوفت جوابش کردم
شرح داغ دل بروانه چو گفتم با شمع
آتشي در دلش افکندم و آبش کردم
زندگي کردن من مردن تدريجي بود
زآنچه جان کند دلم عمر حسابش کردم
 
زندگي زد،آدم رقصيد
آدم رقصيد،زندگي عرق کرد.
زندگي عرق کرد،آدم چاييد.
آدم چاييد،زندگي تب کرد.
زندگي تب کرد،آدم لرزيد.
آدم لرزيد،زندگي ترک برداشت.
زندگي ترک برداشت،هيچ کس درد آدم را نفهميد...
 
وقتي که يک مسيحي ميميرد بر سر مزارش صليبي مي گذارند تا تمام مردم بفهمند در آن محل کسي دفن شده وآنجا گورستان کسي است. حال تو نيز بر گردنت صليب بيانداز که تمام مردم بفهمند در سينه ي تو گورستان من است و از عشق تو سر به زمين گذاشته ام
 
ما ظاهران رفيقان، بس نا رفيق بوديم هر پشت اعتمادي ، زخمي به خنجر كرديم هر سينه رفيقي ، با تيغ كين دريديم خود كرده ها چه آسان نسبت به داور كرديم با زورقي شكسته پارو به آب داديم چشمان مادران را درياي احمر كرديم
 
گناه تو نداشتن صداقته ....... گناه من نکردن خيانته
آسمانهای نگاهم روزی
جلوه گاه دو کبوتر بودند
برفی و بال سپید
پاک چون مروارید
صبحگاهان در دشت
زیر این گنبد سبز
نگهم از پیشان هر طرفی می گردید
شامگاهان که افق
جام خونین به سراپرده ی شب می نوشید
باز می دیدمشان
روی دیواره ی باغ
باد ، نازک پرشان را به هوس می پویید
گاه در گوشه ی بام
آن یکی می زد چتر
این یکی مست دلارایی دوست
سر فرو برده به گرد پر او می چرخید
زندگی زیبا بود
آسمان می خندید
آبي دريا ، قدغن
شوق تماشا ، قدغن
عشق دو ماهي ، قدغن
با هم و تنها ، قدغن
براي عشق تازه ،
اجازه بي اجازه...
پچ پچ و نجوا ، قدغن
رقص سايه ها ، قدغن
كشف بوسه ي بي هوا
به وقت رويا ، قدغن
براي خواب تازه ،
اجازه بي اجازه...
در اين غربت خانگي
بگو هرچي بايد بگي
غزل بگو به سادگي
بگو ، زنده باد زندگي
براي شعر تازه ،
اجازه بي اجازه...
از تو نوشتن ، قدغن
گلايه كردن ، قدغن
عطر خوش زن ، قدغن
تو قدغن ، من قدغن
براي روز تازه ،
اجازه بي اجازه
روزی به تو خواهم پیوست ...هرچند دیرترازفرداهای نزدیک به امروز و روح سرکش قلبم را به تو خواهم سپرد وتو را

در تلاطم روحم شریک خواهم کرد0 بلمی از جنس عشق ناب خویش خواهم ساخت و تو را مسافر دریای طوفانی وجود

شیفته و آشفته ام خواهم نمود0 به خاطر تو از آسمان خواهم گذشت... و از زمین و از مرز انسان بودن و عشق0 روزی در

دریای نگاه تو غرق و با تو یکی خواهم گشت،روح پاک قلبم را به بند خواهم کشید و برای تو خواهم نوشت، عاشقانه ی...

عاشقانه ی... عاشقانه0 اگر برای شکافتن قلب امواج حادثه امیدگذشتن از طوفان پا گرفته از حسرتم باشی و اگر پایبند به

میعاد دستان صادق و قلب عاشقم، آن وقت فریادت خواهم کرد نام تو را... و احساسم را که مدتهاست در سکوت گلی صدایم

خشکیده0 شاید عطش واژه ها فروکش کند، شاید چشمان به خواب رفته ی سرنوشت را بگشاید،آن وقت در لحظات ابدی با

تو بودن بی تشویش تکرار خواهم نمود:

? که تا همیشه ای باقی دوستت خواهم داشت ?
پنداشتي آتش عشقي كه در دلم افروختي، به نيستي خاموش مي شود؟
پنداشتي خرمن هستي ام را به باد فنا داده ام، كه به جرقه اي خاكستر كني؟
يا كه پنداشتي من عروسك بچگي هاي توام كه فقط تو عاشقش باشي؟
تو دستان آزمند مرا نديدي كه ملتمسانه بسوي تو دراز شده بود
تو ندانستي كه دستان سرد من جوياي گرمي تپش هاي قلب تو بود
تو ندانستي كه اشك من در پي سوداي سيه چشمان زيباي تو بود
يا تو ندانستي كه عشق من، نه هوس كه تجلي روياي وفاي بي رياي تو
بود
تو
بنيادم را به غم، گفتارم را به درد و نفسهايم را به آْه آميختي
تو را به سرنوشت، نامت را به باد و خاطره ات را به ياد مي سپارم
   
باران نمي شوم
 که نگويي: با چه منتي خود را بر شيشه مي کوبد
تا پنجره را باز کنم و نيم نگاهي بيندازم.
ابر مي شوم
که از نگراني يک روز باراني
هر لحظه پنجره را بگشايي
و مرا در آسمان نگاه کني...
 


 

نوشته شده توسط mojtaba در شنبه نوزدهم اسفند 1385 ساعت 13:33 موضوع | لینک ثابت


دلم گرفته است ....

 

 


دلم گرفته است ....
هر لحظه فرو میریزد......چشمانم سیاهی میرود.....
قلم بین انگشتان لرزانم رقص مرگ را مرور میکند.......
دواتم خالیست....دفتر خاطراتم به انتها رسیده.......
ورق بزنم ؟؟
اگز برگ آخر باشد !؟
خطوط صفحه چون جاده هایی پیچ در پیچ نگاههای بی فروغ ..
اما مشتاقم را تا افق بدنبال میکشند..
کدامین است جاده ای که مـرا به او میرسا نـــد ؟
بار ها در راه بودم.... در میانه راه ...و شاید بیشتر !... نزدیک رسیدن بودم که
بازگشتم ............... نه
باز گردانده شدم..................اما
تردید ندارم ..... دوباره خواهم رفت.
جاده ... هر لحظه مرا نجوا میکند ...
و من غرق خواستنم ...
هزاران غروب را بر دیوار ماتمکده ام شمارش کرده ام
مگر آخرین عدد چند است ..... که
دیگر دیوار هم جائی برای خط کشیدن نشانم نمی دهد ...!
آهسته از پس دیوار....
صدائی منتظر مرا میخواند ....
باید صدای قلبم.. صدای نفسهایم ...
خاموش شوید .....
......حالا بهتر میشنوم
دفتر خاطراتم به انتها رسیده است....
و....من
تردید ندارم ...........
رقص مرگ را دوباره بر صحنه خواهم برد.......
من......... غرق خواستنم

نمی دانی....

بازهم بارگه هایی از اضطراب در دل می گذرم از کنارت

دیگر حتی نگاهم نمی کنی حتی نمی خواهی ببینی قطره های عرق پیشانی ام را

زمانی در حوالی بهمن روز تولدم را لبخند شیرین هدیه می دادی

وکنون....

این باور در ذهن خاکستری من نمی گنجد که تو رفته ای

قریب به اتفاق پشت پرچین خاطرات برایت اشک می ریزم

هر چند شب خنده هایم را شکسته ای هرچند به لبخندهایم بدهکاری

هر چند دلم را میخکوب دیوار سترگ اندوه کرده ای

اما...

اما باز هم دلم برایت تنگ می شود

باز هم هر شب خواب تورا می بینم

وتو ای کاش همه این ها را می دانستی

تبسم دریا

تو آن ماهی که در پایت تلاطم می کند دریا
شبی که با تو بودن را تبسم می کند دریا
نگاهش غرق نور تو، سرش سرشار شور تو
چه شورانگیز با چشمت تکلم می کند دریا
دلش از غصه می گیرد هزاران دفعه می میرد
همین که در پس ابری تو را گم می کند دریا
مگر بر سینه ساحل نشسته رد پای تو
که با هر موج بر خاکش تیمم میکند دریا
تو آن ماهی من آن دریا که از هم دور افتادیم
بگو کی روی ماهت را تبسم میکند دریا

شرار من شرارت کو؟

نمی گویی ولی از چشم گویای تو می خوانم
نمی خواهی شوم آگه ولی راز تو می دانم
تو دیگر نیستی آرام جان بی قرار من
نمی سوزد دلت را ذره ای دیگر شرار من
وجودی چون گل خامی، بگو با من شرارت کو؟
سرا پا همچو پاییزی نسیم نو بهارت کو؟
نمی خوانم زچشمانت دگر آن شور ومستی را
نمی خواند لبت در گوش من افسون هستی را
چرا دیگر نمی ریزی به پاس الفت دیرین
میان این لبان من شراب بوسه شیرین
نمی تابی دگر چون شمع روشن برشب تارم
نمی بینی، نمی دانی، من دیوانه بیدارم
نوایم بر نمی خیزد بسان چنگ خاموشم
گلی پژمرده بر شاخم چو از خاطر فراموشم
بگو با من اگر یادآورم آن آشنایی را
چسان باور کنم ای نازنین من جدایی را


توبمان با من

همه می پرسند:
چیست در زمزمه مبهم آب؟
چیست در همهمه دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید،
روی این آبی آرام بلند،
که ترا می برد این گونه به ژرفای خیال؟
چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟
چیست درکوشش بی حاصل موج؟
چیست درخنده جام؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت بدان می نگری؟
نه به باد،
نه به آب ،
نه به برگ،
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،
نه به این خلوت خاموش کبوترها،
من به این جمله نمی اندیشم!

من مناجات درختان را هنگام سحر،
رقص عطر گل یخ را با باد،
نفس پاک شقایق را در سینه کوه،
صحبت چلچله راباصبح،
نبض پاینده هستی را در گندم زار،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل،
همه را میشنوم، میبینم!
من به این جمله نمی اندیشم!

به تو می اندیشم!
ای سرا پا همه خوبی، تک و تنها به تو می اندیشم!
همه وقت،همه جا،
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم!
تو بدان این را تنها تو بدان،
تو بیا! توبمان با من تنها تو بمان.
جای مهتاب به تاریکی مهتاب تو بتاب!
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند!
اینک این من که به پای تو در افتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز،
تو بگیر!
تو ببند!
تو بخواه!
پاسخ چلچله ها را تو بگو.
قصه ابر هوا را تو بخوان!
توبمان با من تنها تو بمان!
در دل ساغر هستی تو بجوش!
من ، همین یک نفس از جرعه جانم باقیست!
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!

مگذار .....

مگذار كه عشق ، به عادت دوست داشتن تبديل شود !

مگذار كه حتي آب دادن گلهاي باغچه

به عادت آب دادن گلهاي باغچه تبديل شود !

عشق ، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن ديگري نيست .

پيوسته نو كردن خواستني ست كه خود ، پيوسته ، خواهان نو شدن

است و دگرگون شدن .

تازگي ذات عشق است و طراوت ، بافت عشق .

چگونه مي شود تازگي و طراوت را از عشق گرفت ، و

عشق همچنان عشق بماند ؟؟؟


هر شب که فرصت میکنم جویای حالش می شوم
از خویش بی خود گشته و مست خیالش می شوم

در اسمان ارزو هر دم صدایش می زنم
چشمم چو بر رویش فتد محو جمالش می شوم

در هر شب تاریک من بدر است ماه صورتش
از شرم این دیدار نو منهم هلالش می شوم

جاریست اشک از دیدگان هر دم که یادش می کنم
مقبول در گاهش شوم اشک زلالش می شوم

سر گشته و حیران شدم دلتنگ و بی ایمان شدم
گویم به هر شیدا دلی خط است و خالش می شوم

جویای حالش می شوم مست از خیالش می شوم
با این دل سو دائیم رنج و ملالش می شوم

تاریکی و ظلمت گذشت خورشید از نو سر کشید
انگار خواب است اینکه من غرق وصالش می شوم


عشق یعنی...!
 
عشق یعنی ,سوز نی , آه شبان
عشق یعنی معنی رنگین کمان
عشق یعنی شاعری دل سوخته
عشق یعنی آتشی افروخته
عشق یعنی با گلی گفتن سخن
عشق یعنی خون لاله بر چمن
عشق یعنی شعله بر خرمن زدن
عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
عشق یعنی یک تیمم,یک نماز
عشق یعنی عالمی راز و نیاز
**************
عشق یعنی...!
عشق یعنی چون محمد پا به راه
عشق یعنی همچویوسف قعر چاه
عشق یعنی بیستون کندن به دست
عشق یعنی زاهد اما بت پرست
عشق یعنی همچو من دریا شدن
عشق یعنی قطره و دریا شدن
عشق یعنی یک شقایق غرق خون
عشق یعنی درد و محنت در درون
عشق یعنی یک تبلور یک سرود
عشق یعنی یک سلام و یک درود 


 

نوشته شده توسط mojtaba در جمعه هجدهم اسفند 1385 ساعت 22:22 موضوع | لینک ثابت


خدا کنه که

خدا كنه كه حسرت خوشي به قلبت بمونه    يه بي وفا مثل خودت ريشه هاتو بخشكونه
يكي باشه كه هر نفس آتيش به جونت بزنه    بهت خيانت بكنه زخم زبونت بزنه
الهي اون هر كي كه هست پا روي قلبت بزاره  هرچي كه بامن مي كني يه روز به روزت بياره
همين قد هم كه خواستمت از سرتم زياديه    فكر نكني تو قلب من يه لحظه از تو ياديه
خيال نكن به يادتم بدون كه مردي تو دلم   خودت مي دوني جاي عشق نفرتو كاشتي تو دلم
آهاي رفيق نيمه راه هاي تو كه تنهايي ميري   فقط يه نفرين مي كنم تو اوج غربت بميري

عشق حقيقي هرگز کسي که به حقيقتي رسيده نمي تواند ان را براي ديگري تعريف کند و کسي که ادعاي دانستن حقيقت را دارد تنها آن را از دور ديده است. همانند پروانه اي که وقتي در آتش سوخت ديگر زنده نيست تا توان باز گفتن آنچه را ديده است داشته باشد پس آنکه به حقيقت رسيده هرگز نمي تواند آن را براي ديگري باز گويد چرا که هر کس بايد خود اين تجربه را داشته باشد
 
سرنوشت هيچ چيز در گذشته تان وجود ندارد كه اكنون نتوانيد آن را تغيير دهيد . شما خالق گذشته و آينده تان هستيد . بنابراين شما اكنون را هم ايجاد مي كنيد ، حتي چيزهايي كه احساس مي كنيد ، تغيير ناپذيرند
 
 پروردگارا روا مدار در ظلمات جهل و ظلال، از چراغ هدايت به دور افتم و بيغوله را از شاهراه بازنشناسم. روا مدار که به خواب غفلت فرو افتم و کيفر غفلت خويش ببينم.
 
ديشب داشتم تو گورستان عشق قدم ميزدم خيلي تعجب کردم تا چشم کار مي کرد قبر بود . پيش خودم گفتم يعني اين قدر قلب شکسته وجود داره ؟؟ همين طور که مي رفتم متوجه يک دل شدم انگار تازه خاک شده بود . جلو رفتم و ديدم روي سنگ قبر چند تا برگ افتاده کنار قبر نشستم و براش دعا کردم وقتي برگ ها را کنار زدم ديدم .... اون دل همون کسي بود که باعث شده بود دل من خيلي پيش ها بميره
 
 زندگي اين گونه زندگي کنيم:ساده اما زيبا،مصمم امابي خيال،متواضع اما سربلند،مهربان اما جدي،سبز اما بي ريا،عاشق اما عاقل
 
آن روز با گلها خداحافظي کردم فکر نمي کردم که اين نگاه آخر است فکر نمي کردم فاصله ها مثل علف هاي هرز روي نگاهم را مي پوشانند کاش مي دانستي چقدر دلم برايت تنگ شده شده
 
 به شهر عشق نميرم بي تو هرگز نشم عاشق بميرم بي تو هرگز غروب بي کسي ها مونسم شد ببين بي تو چه پيرم بي تو هرگز
 
زمزمه كن: تو بگو خودت بگو...با تو بمونم يا برم...آخه من نميخوام که غصه دارت بکنم... زمونه خواست که من از تو جدا شم ...اينه دنيا،اينه دنيا راست مي گفتي تو ...ديگر اکنون دير است،دوستي و دوري بهترين تدبير است... مرا ببوس...مرا ببوس ...براي آخرين بار ....... با تاکيد بر دو کلمه آخر: ماييم و موج سودا،شب تا به روز تنها... با تاکيد بر کلمه آخر: تو رها از من باش...اي برايم همه کس...مانده ام من ز نفس.... ميشه از تو پر گرفت تا اوج ابرها...

دل من گم شده است
واژه ها در نظرم گم شده اند
عشق هم پیدا نیست
یار هم گم شده است
و در این وادی گم
قلب بیچاره ی من گم شده است
دل من غمگین است
لاله هم گریان است
چشمه ی اشک مرا پایان نیست
بغض سنگین مرا درمان نیست
خانه ی دل همه ویرانه شده
دل ویران مرا سامان نیست
دل من گم شده است
همه شادی من در دل غم گم شده است
دل من ... گم شده است

ندانستم......

ندانستم که من کیستم.......

ولی دانستم تو کی هستی........

ندانستم که عاشق کیست...

 ولی دانستم عشق چیست.......

احساس نکردم شب روز میگذرد...

ولی احساس  کردم تویی که میگذری...

چشمانم به روشنایی جوابی نمی گفت.....

چشمانم  تو را جواب گفت....

دست هایم را باز خواهم گذاشت تا تورا در آغوش بگیرم....

قلبم را خواهم بست تا هیچ کس دیگری وارد آن نشود....

چشمانم را خواهم بست تا  تصویری غیر از تو در آن نقش نگیرد....

زبانم را خواهم بست تا بستن در های بسته را نگوییم....

گوش هایم را خوام بست تا صدای عشق از ان بیرو نرود...

نگاهم را باز خواهم گذاشت تا عشق را همیشه ببینم...

احساس نکردم تکه آینه عشق در قلبم فرو رفت....

احساس نکردم سم عشق وجودم را فرا گرفت.....

احساس نکردم روزی خواهم شکست.....

روزی خواهم گریست...

روزی خواهم رفت  به آن طرف آینه....

آینه ای که تکه اش در قلبم است...

و نور زندگی من ...

و توان زندگی ام...

ندانستم زمستان کی گذشت...

ندانستم بهار آمد....

ندانستم بهار هم دارد می رود...

فقط دانستم این ما هستیم که مانده ایم و گذشتن ها رو تماشا میکنیم...

تماشا میکنیم و برای روزهای که بر نمی گردند اشک میریزیم......

ندانستم زندگی چیست.....بلکه دانستم زندگی کردن چیست...

ندانستم دستانم به هم  میرسند.... دانستم دستانم به تو نمی رسند....

نگاهم تورا نخواهد دید.....قلبم تورا خواهد دید....

بعد از همه ندانسته هایم....

دانستم که  دوست داشتن تو است که تا آخر عمر خواهد ماند....و من دوست دار تو...

و دانستم که عشقم برای تو است......و من عشق تو....

 
چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم
 
 دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم
 
دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي
 
مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي
 
پرستش
 
عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد
 
 نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست
 
 
 
انقدر برايت در زمين ستاره كاشته ام كه ابرها هم رو سفيد شده اند !زيبا
 
چشمهاي بارانيم پر از دلواپسي است دلم تنگ است حواسم پرت تو باز هم
 
 ميگويي حوصله كن انقدر برايم نوشته اي حوصله كن نازك من كه ديگر
 
باورم شده دوستم داري 
 
 
 
چنان دلگيرم از دنيا، که خود را هم نمي خواهم به اين زخم دل خونين دگر
 
مرهم نمي خواهم همه نامهربانانند در اين دنياي پرتذوير چنين شد حاصل
 
عمرم...که جز مرگم نمي خواهم


 

نوشته شده توسط mojtaba در سه شنبه پانزدهم اسفند 1385 ساعت 15:30 موضوع | لینک ثابت


fratp30 blog


Cursors

بزرگترین گالری کدهای جاوا