درباره وبلاگ

همه اين بي نوشتن ها را مي نويسم همه دردها رامي نويسم براي تو مي نويسم
تمام آن لحظاتي را كه بي تو سر كردم.. بي تو ميرفتم تنها و براي تو مي نويسم..
همان طور كه بخواهي. همانطور كه تو بخواني.چون تو خود خواستي كه حرفهايم را با تو قسمت كنم..
مي نويسم از همه روزهاي دلتنگي از همه روزهاي بي كسي از همه روزهاي كه حتي سلامي نبودحتي احوالپرسي مختصري كه من به همه اينها راضي بودم..
مي نويسم برايت چه باشي چه نباشي چه بخواني. چه نخواني.من فقط مي نويسم . تمام سفيدها را برايت سياه مي كنم. تمام نقطه ها را به سر خط مي برم و برايت مي نويسم..
مي نويسم فقط براي تو مي نويسم من شب هنگام زير پتوي چارخانه صورتي ام مي خزم چشم ها را می بندم تاتو راپيدا کنم تو همين حوالي هستي چه فکرت ته خط باشد چه يک نقطه تومهمان رويای شبانه منی
براي نقطه پايان تنهايي تو تنها اسمي بودي كه صدا كردم...
مینای عزیزم خیلی دوست دارم امیدوارم که هر جا باشی خوب و خوش و سلامت باشی
بهترینهارو برات آرزو می کنم
خیلی دوست دارم
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
" بنام سردار بي شكست دشتهاي غوغازده از نجواي جدائي !"
سلام بر مطرود بيگانه با جداييها !
سلامي پر قدوبالا برمرتفع ترين برج پرباران ولی بی حضوراز حضور
ذوق زده چشمان منتظر!
سلام بر تو که اسم عبورمو هر لحظه عوض میکنی تا برای لمس بیشتر باتو بودن
ارزش دقائق و لحظات رو از بر کنم !
شروع بی واهمه ای بود ..
یادش بخیر ! ...
چه شبهای تند و تیزی داشتم بسوی پرواز سحرگاهی ناخودآگاهم !
چه خنده های دلگرم کننده ای داشتم ، از پرتاب خلط عادت ببینندگان وعابران
شتابزده ای که تنها چیزی که نمیدیدن ؛ خود "من" بود!-آخه من با نفسهای تند و گرمازده از وحشت بی کسی ،
به آغوش "خودآ"گاهانه صمیمیت "ترانه" باران شده از تو پناه آوردم !!-
چرا از یادم برده این مستانه های شبانگاهی بی یاوری ؟!
چرا نمی تونم از "خود"م فریاد دلتنگی سربدم ؟!
چرا بی تو به تماشای تو تنهائی فرورفتنم دعوت شدم ؟!
چرا در طی اینهمه راه های از بیراهه رفتنم ، باز سکوت اختیار کردم و
"ترانه"ای نجستم که منو بیاد "خود"م بندازه ؟!
ای واااااااااااای ! که از خسته شدنم بدجور دلخسته ام !
منو به حال خودم نذاری مهربون !
منو با بی تو بودن چه کار ؟!
آخه دردت به جونم !
تو که دردی نداری جز بی دردی من و ..
تنها یادمانم !
یادم نمیاد اسمتو نبرده باشم !!!
بازم میگم:
"بنام شادی ساز مخوف ترین دقائق دلتنگی "
"فاتح بی غرور ملک پهناور تنهائی"
در اوج ترین سلامم بر تو ای :
يه چشم هميشه بايد توش اشک باشه ، وگرنه ميسوزه . بی چاره
کلام چیست؟ کلام چیست؟
يه دل هميشه بايد توش غم باشه ، وگرنه می شکنه .
يه کبوتر هميشه بايد عشق پرواز داشته باشه ، وگرنه اسير ميشه .
يه قناری بايد به خوش آوازيش ايمان داشته باشه وگرنه ساکت ميشه .
يه لب هميشه بايد توش خنده باشه وگرنه زود پير ميشه .
يه صورت هميشه بايد شاد باشه وگرنه به دل هيچ کس نمی چسبه .
يه دفتر نقاشی بايد خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفيد فرقی نداره .
يه جاده بايد انتها داشته باشه وگرنه مثل يه کلاف سردرگمه .
يه قلب پاک هميشه بايد به يه نفر ايمان داشته باشه وگرنه فاسد ميشه .
يه ديوار بايد به يه تير تکيه کنه وگرنه ميريزه .
يه چشم اشک آلود ، يه دل غم آلود ، يه کبوتر عاشق ، يه قناری خوش آواز ، يه لب خندون ، يه صورت شاد ، يه جاده با انتها ، يه دفتر نقاشی ، يه قلب پاک، يه ديوار استوار ، فقط يه جا معنی داره ،
جائی که :
چشمای اشک آلودت رو من پاک کنم ، دل غم آلودت رو من شاد کنم ، جفت کبوتر عاشقی مثل من باشی ، شنونده آواز قشنگت من باشم ، لبای کوچيکت رو من خندون کنم ، نقاش دفتر خاطرات من باشم ، پاکی قلبت رو با سلامت عشقم معنی کنم ، و فقط از اينکه به من تکيه می کنی احساس مسئوليتم بيشتر ميشه 
وقتی دلتنگی میاد سراغت
وقتی غم چنگ میزنه به قلبت
وقتی تنهایی میشه همدم و مونست
وقتی توی آینه حرف میزنی با خودت
وقتی شادی سکوت میکنه
وقتی غم پایکوبی راه می اندازه
وقتی اشک رقص کنان رژه میره
وقتی سرما توی دستات لونه میکنه
وقتی اعتراض در چاهی مدفون میشه
وقتی رودخونۀ فریاد ته گلوت خشک میشه
وقتی شکایت به سد محکمی برخورد میکنه
......
چه باید کرد ؟!


رفت.........
تموم شد.........
باختم!!!!!!!!........![]()
اندکی صبر سحر نزدیک است ...
تو رفتی و من هستم
همان دیوانه ی دیروز
همان مردی که می دیدی
ولی هرگز نفهمیدی
گاهی باید جدایی را پذیرفت و دم نزد
گاهی تنهایی
تنها ترین چیزی است که انسان می خواهد
تنها خواهم ماند
مانند هر روز های دیروزم
فاصله تنها چیزی بود که من فهمیدم
و هر بار دور تر از قبل
من مسافری بیش نبودم
و زمان رفتن خیلی نزدیک تر از آن بود
که می پنداشتم
من نخواهم شکست
اما اندکی ترک خواهم خورد
رفت.........
تموم شد.........
باختم!!!!!!!!........![]()
اندکی صبر سحر نزدیک است ...
تو رفتی و من هستم
همان دیوانه ی دیروز
همان مردی که می دیدی
ولی هرگز نفهمیدی
گاهی باید جدایی را پذیرفت و دم نزد
گاهی تنهایی
تنها ترین چیزی است که انسان می خواهد
تنها خواهم ماند
مانند هر روز های دیروزم
فاصله تنها چیزی بود که من فهمیدم
و هر بار دور تر از قبل
من مسافری بیش نبودم
و زمان رفتن خیلی نزدیک تر از آن بود
که می پنداشتم
من نخواهم شکست
اما اندکی ترک خواهم خورد
نوشته شده توسط mojtaba در جمعه سی و یکم فروردین 1386 ساعت 23:28 موضوع | لینک ثابت
مــي انــديــشــــم....
تويي كه تمام لحظات زندگي مرا محاصره كردي.....
تويي كه نمي دانم كي خواهي آمد....
اصلاً بگو ببينم مي آيي؟
مي آيي.... تا با تمام دلتنگي هاي سرزمين آرزوهايم وداع كنم؟
مي آيي.... تا شقايق هاي قلبم دوباره جان بگيرد؟
مي آيي.... تا از درياي نگاهت
قطره اي هم بر كوير چشمانم بريزم؟
مي آيي.... تا ستاره هاي آسمان زندگانيم
از ناله هاي شبانه ام آرام بگيرند؟
كاش مي دانستم از اوج كدامين قله ،
از دل كدامين شب ، از عمق كدامين
جنگل خواهي آمد....
تا برايت قلبم ، اين بزرگ ترين سرمايه ام را
پيش كش آورم و به تو بگويم
دوســتــــت دارم
اگه کسي رو دوست داري براش نه ستاره باش نه آفتاب چون هردوشون مهمون زود گذرند. پس براش آسمون باش که هميشه بالاي سرش باش
شبيه برگ پاييزي ، پس از تو قسمت بادم
خداحافظ ، ولي هرگز نخواهي رفت از يادم
خداحافظ ، و اين يعني در اندوه تو مي ميرم
در اين تنهايي مطلق ، که مي بندد به زنجيرم
و بي تو لحظه اي حتي دلم طاقت نمي آرد
و برف نا اميدي بر سرم يکريز مي بارد
چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگي هايم ؟
چگونه مي روي با اينکه مي داني چه تنهايم ؟
خداحافظ ، تو اي همپاي شب هاي غزل خواني
خداحافظ ، به پايان آمد اين ديدار پنهاني
خداحافظ ، بدون تو گمان کردي که مي مانم
خداحافظ ، بدون من يقين دارم که مي ماني !!!


يك نفر از كوچه ي ما عشق را دزديده است
اين خبردركوچه هاي شهر ما پيچيده است
دوره گردي در خيابانها محبت مي فروخت
گوئيا او هم بساط خويش را برچيده است
عاشقي مي گفت روزي روزگاران قديم
عشق را از غنچه هاي كوچه باغي چيده است
عشق بازي در خيابان مطلقا ممنوع شد
عابري اين تابلو را دورميدان ديده است
يك چراغ قرمز از ديروز قرمز مانده است
چشمكش را هيز چشمي خيره سر دزديده است
مي روم از شهر اين دل سنگهاي كور دل
يك نفر بر ريش ما دلريشها خنديده است

تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد
دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد
و گیسوان بلندش را به باد می داد
و دست های سپیدش را به آب می بخشید
و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند
ولی عزیزم
برگ از درخت خسته میشه، پاییز بهانه است
زندگی را مرگ نیست
مرگ نیز افتادن یک برگ نیست
برگهای افتاده زین پای درخت
باز می بینی درخت بی برگ نیست
وین منم خشکیده برگی بی رمق
زردگون رخساره ام از درد نیست
منتی بر من نهی بعد از رهایی از درخت
پا گذاری بر مزار ترد این شوریده برگ
چون صدای خش خشم آمد پدید
یاد آری برگهای خسته مجنون بید

نوشته شده توسط mojtaba در پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 ساعت 14:15 موضوع | لینک ثابت