درباره وبلاگ

همه اين بي نوشتن ها را مي نويسم همه دردها رامي نويسم براي تو مي نويسم
تمام آن لحظاتي را كه بي تو سر كردم.. بي تو ميرفتم تنها و براي تو مي نويسم..
همان طور كه بخواهي. همانطور كه تو بخواني.چون تو خود خواستي كه حرفهايم را با تو قسمت كنم..
مي نويسم از همه روزهاي دلتنگي از همه روزهاي بي كسي از همه روزهاي كه حتي سلامي نبودحتي احوالپرسي مختصري كه من به همه اينها راضي بودم..
مي نويسم برايت چه باشي چه نباشي چه بخواني. چه نخواني.من فقط مي نويسم . تمام سفيدها را برايت سياه مي كنم. تمام نقطه ها را به سر خط مي برم و برايت مي نويسم..
مي نويسم فقط براي تو مي نويسم من شب هنگام زير پتوي چارخانه صورتي ام مي خزم چشم ها را می بندم تاتو راپيدا کنم تو همين حوالي هستي چه فکرت ته خط باشد چه يک نقطه تومهمان رويای شبانه منی
براي نقطه پايان تنهايي تو تنها اسمي بودي كه صدا كردم...
مینای عزیزم خیلی دوست دارم امیدوارم که هر جا باشی خوب و خوش و سلامت باشی
بهترینهارو برات آرزو می کنم
خیلی دوست دارم
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY

لبهای شیرینت امروز برایم چه تلخ شد
چه بود گفتی نازنینم
توعشق باشکوهم را چه بیرحمانه شلاق زدی
تسلیم تسلیم
تنها با روحی خرد
جسمی خسته و کاسته
دردی فزون یافته
همواره اندوهی به وسعت هزاران چشم
عمری شنیدن از زبانهای زهرالود
اماج چشمهایی که شستن نمی دانند
تنها برای با تو بودن
امروز گفتی نهایت عشقم چیست تنهایی
از همین حالا تنهایی به قلبم می تازد
امپراتور جغرافیای قلبم بودی
اما
همواره دوستت دارم وطن فروش
شاید حق باتوست
انتهای دوست داشتن را میگویم

دنيا ديوارهاي بلند دارد و درهاي بسته كه دور تا دور زندگي را گرفته اند.
نمي شود از ديوارهاي دنيا بالا رفت.
نمي شود سرك كشيد و آن طرفش را ديد.
اما هميشه نسيمي از آن طرف ديوار كنجكاوي آدم را قلقلك مي دهد.
كاش اين ديوارها پنجره داشت و كاش مي شد گاهي به آن طرف نگاه كرد.
شايد هم پنجره اي هست و من نمي بينم. شايد هم پنجره اش زيادي بالاست و قد من نمي رسد.
با اين ديوارها چه مي شود كرد؟
مي شود از ديوارها فاصله گرفت و قاطي زندگي شد و ميشود اصلا فراموش كرد كه ديواري هست و شايد مي شود تيشه اي بر داشت و كند و كند.
شايد دريچه اي شايد شكافي شايد روزني شايد....
ديوارهاي دنيا بلند است و من گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.
مثل بچه ي بازيگوشي كه توپ كوچكش را از سر شيطنت به خانه ي همسايه مي اندازد.
گاهي دلم را پرت مي كنم آن طرف ديوار.
آن طرف حياط خانه ي خداست.
و آن وقت هي در مي زنم در مي زنم در مي زنم و مي گويم دلم افتاده تو حياط شما,ميشود دلم را پس بدهيد؟
كسي جوابم را نمي دهد.
كسي در را برايم باز نمي كند.
اما هميشه دستي دلم را مي اندازد اين طرف ديوار
همين....
و من اين بازي را دوست دارم.
همين كه دلم پرت مي شود اين طرف ديوار.
همين كه....
من اين بازي را ادامه مي دهم
و آنقدر دلم را پرت مي كنم
آنقدر دلم را پرت مي كنم تا خسته شوند
تا ديگر دلم را پس ندهند
تا آن در را باز كنند و بگويند
بيا خودت دلت را بردار و برو
آن وقت من مي روم و ديگر هم بر نمي گردم
من اين بازي را ادامه مي دهم...

مینا عزيزم براي تو مينويسم که بودنت فصل بهار نبودنت فصل پاييز هر وقت خواستم دسته گلي را تقديم کنم هر گلي پس از ديگري پژمرده ميشود تو امدي وافتخار دادي که به قلب من بيايي.امدي وافتخار دادي که قلب مهربانت را به قلب من هديه دادي. پس حالا نگذار تا تو هم در قلب من پژمرده بشی ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
.


زندگی تکرار است:
تکرارحوادث
سرکوب حـقایق
مرگ شـقایق
له شدن موری زیـر پا
شکستن دل ها
تنهایی مادری پیـر وفـداکار
گریه نوزادی در قنداق…
زندگی شیرین است :
انتظارِ عاشــــقی بی تاب
لحظه بوسیدنِ پـدری خسـتـه
دیـدار دو دلــدار
بارانِ بـهاران…
زندگی تلخ است:
اشکی در پی دلـدار
التماس چشمها
غروب آخرین دیدار
پژمردن یک گل
سراب بیابان
بغضی بی فریاد….
اری زندگی اینهاست!!!
اما اینها مهم نیست
مهم این است که خدایی بالای سر ماست !!!!
نوشته شده توسط mojtaba در یکشنبه سیزدهم خرداد 1386 ساعت 17:2 موضوع | لینک ثابت