رهایم کن برو ای عشق از جانم چه می خواهی
به سوهان غمت روح مرا پیوسته می کاهی
مگر جز مهربانی از تو و چشمت چه می خواهم
تو خود از هر کس بهتر از احساس من آگاهی
نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را
گواهی می دهد قلبم مرا دیگر نمی خواهی
غزل هایم زمانی روی لبهای تو جاری بود
ولی امروز در چشمت نمی ارزم پر کاهی
دلم خوش بود گهگاهی برایت شعر می خوانم
تو هم سر می زدی آن روزها از کوچه ها گاهی
برو هر جا که می خواهی برو آسوده باش اما
مواظب باش مثل من نیفتی در چنین چاهی

سـهم مـن از تمــام ايــن قصـه...يك بغل بـي كسي و تنهايي است
نقش من حال و روز مجنوني است...نقش تو يك نگاه ليلايي است
باز هم بعد گريه هاي دلم...خيره در چشم آينه گشتم
راستي چهره پر از اندوه...گاهي اوقات هم تماشايي است!
گاه با خاطرات سرگرمم...گاهي اوقات نيز با تقويم
آه! امروز مثل ديروز است....در دلم انتظار فردايي است
آسمان مثل من تو غمگيني....پس بگو از چه رو نمي باري؟
نكند باورت چنين باشد: چاره عاشقي شكيبايي است
دل من سر به سينه ام بگذار....بي صدا گريه كن براي خودت
شعله اي در وجود من انداز....قصه عشق ما اهورايي است
مدت اندكي است در اين باغ....غنچه جان من شكفته شده است
به كنارم بيا، ببين به نسيم...ساده پر پر شدن، چه رويايي است!
يك فرشته از آسمان آمد...آخرين صفحه را ورق زد ورفت
به گمانم كه مردن عاشق....آخر قصه، حس زيبايي است....
ديده اي گنجشگكي كوچك را؟
او را ميان دستان خود گرفته اي هيچ ؟
ضربان قلب كوچكش را لمس كرده اي ؟
از خود پرسيده اي كه تندي طپش قلبش از چه روست ؟
آياز ترس چنين سراسيمه ميطپد؟
ترس از مرگ ... ؟
ترس از گرفتار آمدن ... ؟
ترس از قفس ... ؟
نه نه نه ... كه ضربان قلبش گرمي دست ترا تجربه ميكند
گرمی مهربانيت را لمس ميكند
وازرخوت و عطش گرماي دستانت كه مهربانست
همچنان مي طپد و مي طپد و مي طپد

نميدانست که پايان راهش کجاست
نميدانست که آغاز راهش کجا بود
نميدانست که اکنون کجاست
فقط ميدانست که تنهاست
تنهاي تنها
نميدانست که زندگي بي رحم است
نميدانست که روز هم تاريک است
نميدانست که خوشي هم پر گريه است
فقط ميدانست
زندگي فقط زنده بودن نيست
نميدانست که دنيايش در يک کلمه خلاصه شده
نميدانست که زندگي برايش بي ارزش شده
نميدانست که زندگيش پوچ شده
فقط ميدانست که گذر عمر يعني همين
نميدانست......
چرا او ميدانست
اما خود را فريب مي داد.
تا شايد در شب تار ستاره را بهتر ببيند.

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم،وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم
به شانه ام زدی تا تنهاییم را تکانده باشی به چه دل خوش کرده ای؟ تکاندن برف از شانه های آدم برفی؟؟؟؟؟
دوری عشق های کوچک را از بین می برد ولی به عشق های بزرگ عظمت میدهد مثل باد که یه شمع را خاموش ولی شعله های آتش را بزرگ تر می کن
نوشته شده توسط mojtaba در جمعه نوزدهم مرداد 1386
ساعت 11:34 موضوع |
لینک ثابت